زن که باشي دلهره هاي غريبي داري !
از کوچه هاي بلند؛
از غروب هاي خلوت؛
از خیابان هاي بدون رهگذر
مي ترسي ...
از صداي موتور سیکلت ها؛
و دوچرخه هايي که بي هدف در کوچه پس کوچه ها ميچرخند؛
و شادي شان ديدن وحشت توست؛
مي ترسي ...
از بوق ماشين هايي که ظهرهاي داغ تابستان؛
جلوي پايت ترمز مي کنند
تا آلودگي و تعفن شهوتشان را ...
با نجابت نگاه پاک تو تطهير کنند
؛
مي ترسي ...
از لبخند ها ؛
عزيزم ؛
جانم
و
نفسم گفتن هاي غريبه هايي که شهوت تنهايي شان را ...
مي خواهند با صميميت تو پر کنند
مي ترسي ...
از نگاه آدم هايي که
انسانيت تو را فراموش مي کنند
و
جنسيتت را هدف مي گيرند ؛
مي ترسي ...
زن که باشي ...
ترس هاي کوچکي داري ...
به بزرگي تمام بي عدالتي ها ...
که به جرم
زنانگی؛
محکومت مي کنند ...
و هميشه اين تويي که مقصري ...!
چون داري يک تنه با همه ي اين ظلمها خودت را
پاک حفظ مي کني ...!!!
دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ |
برچسب:
نویسنده: ساناز حسینپور